خلوت من غنی از حس نیاز است !
قطره قطره در کنار شمع تنهایی هایم آب می شوم .
وجب به وجب از من خالی می شوم .
... در خلوت این خانه ،
وقتی بهتِ سکوت ،
فضای تهی قلبم را فرا می گیرد ،
وقتی تنها ترین مسافر شب هم کلبه ی کوچکم را تنها میگذارد ،
وقتی ...
برای دیدن کوچه ی خالی از مسا فر ،پنجره ی کوچک دلم را باز می کنم .
دوباره تصویر آشناترین رویایم پشت پنجره است .
به یاد می آورم که دوباره در پی نور ، خورشیدم را گم کرده ام .
چقدر دور بودی و نزدیک ! ...
چقدر غریب بودی و آشنا ! ...
در التهاب سرد تنهایی ،
وجود خالیم را از با تو بودن پر می کنی !
لحظه گُر می گیرد
و اعجاز سکوت من ِ با تو را به عمق معنا می برد .
جایی که هیچ واژه ای را به حریم آسمانیش راهی نیست .
حالا وجب به وجب این خانه ی خلوت و تهی پر از عطر حضور توست .
منی که گم شدم و تویی که هر بار در گم شدن هایم تازه تر از قبل می شکفی .
پناه گرم حضورت فرصت هر دلسردی و دلواپسی را از دل خسته ام می گیرد .
من نیستم که هستم و تو هستی که هستی !
و من تنها «به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم ».
خلوت من غنی از حس نیاز است .
ای کاش دیگر هرگز طوفان با خود بودن ها و بودن ها و بودن ها ،
پنجره ی دلم را به سوی تصویر آشنای همیشگی ام نبندد.
ای کاش همیشه با من بودی ! همیشه ...
تویی که آبی تر از هر آرامشی و در من هوای خواهش .
با من بمان تا شهر پیوستن بمان تا سرزمینی که در آن همیشه با توأم .
تا شهری که تعبیر تمام رؤیاهای آرام من است
فردا که بیاید!
سکوت من و این شب طولانی هم می شکند .
فردا که بیاید ؛
خورشید یاری ام می کند تا لبخند تو را
در نغمه ی پرندگان ،
در بازی ساده ی کودکان ،
در شکفتن غنچه ها بیایم !
فردا که بیاید ،
زمینی های خسته دل با گرمی دستان آفتابی تو بیدار می شوند ،
قد می کشند ،
و رد آفتاب را دنبال می کنند تا رسیدن به نور ....
خوب من ،
کمکم کن تا فردا را ببینم !
خوب من ،
نگذار بار دیگر در تلاطم وسوسه ها ، تردید ها و ترس ها دستان گرمت را گم کنم
تا دوباره به سیاهی امشب برسم .
خوب من ،
اگر فردا تو را ببیند قلبش تند تند می تپد ،
هول می کند ،
گم می شود و می ایستد ...

و من تو را در گم شدن فردا پیدا خواهم کرد !......
وقتی که پیدایت کنم قلبم تند تند می تپد هول می کنم و گم می شوم ....
تا گم شدن من ،
تا رسیدن به تو ،
تنها باید این شب سیاه را پشت سر گذاشت ..
دلٍِ خسته ی من !
طاقت بیاور تا سپیده دم چیزی نمانده ....
((دچار يعني عاشق!))
اشك هايي كه از درياي وجودم جدا افتاده بودند .
اشك هايي كه بوي غربت مي داد....
بوي تنهايي ...
انگار فراموش كرده بودم كه توعاشقانه ترين نگاه هايت را نثار من كرده اي .
من در اوج با تو بودن تنها بودم.......
زيرا فراموش كرده بودم در تنهاترين تنهايي هايم هم در آغوش توام.
ولي تو هنوز هم عاشقانه نگاهم مي كني ،
دوستم داري
و قلم در دستم گذاشته اي
و ديكته مي كني
تا بنويسم......
.. و من هنوز هم چه كودكانه فكر مي كنم:
كه اين منم كه مي نويسم .!!
آري!
اين هميشه ترفند شيرين تو بوده است .....
گاهي از اين بچه گانه ها خنده ام مي گيرد .
از اين كه تو در زرورق پوچي ها من را به مرز عميق ترين عاشقانه هاي نابت مي كشاني ...
به گونه اي كه شايد هيچ گاه فكر نمي كردم زير پوچ ترين پوچي ها هم لبخند تو پنهان شده باشد ..
اما پوچ ترين پوچي ها هم عاشق شدند
و خواستند تا وسيله اي باشند كه من را به مرز با تو بودن برسانند
و من شايد دوباره فراموش كردم كه اگر تو بخواهي پوچ ترين پوچي ها هم دچار مي شوند ...
و ((دچار يعني عاشق! ))..........

انگار باران هم دلتنگ باریدن است ...........
منو پنجره هر دو رد پاهای مبهم تو را بر دشت های خاطره ،
بارها و بارها شمرده ایم.
منو پنجره هر دو مبهوتیم !
می دانیم که آمدی .
جواب دستهای سردم را
که روزهای بلند انتظار بر پس پنجره چسبانیده بودم با حضور دستان گرمت در تقارن دستهایم دادی ..
پنجره لکه های اشکم را که بر روی دلش جا گذاشته ام گواه بر حضورت گرفت .
اما ..
اما جاده آمدنت را انکار می کند......
جاده فقط رد پای مبهم عبور بی تفاوت تو را به نمایش گذاشته ...
چه فرقی دارد ؟
تو آمده باشی یا نیامده باشی ،
تو با من همنفس شده باشی یا ساده گذشته باشی ،
دیگر نیستی ...
و سهم من باز هم انتظار است!

آسمان ابری نیست .
اما بوی باران می آید ...
انگار باران هم دلتنگ باریدن است .
اما هیچ ابری بهانه ی حضورش نمی شود.
شاید وقتی باران ببارد ،
گرد و غبار این همه ابهام را از چشمان منو پنجره و جاده بزداید .
شاید وقتی باران ببارد ،
تو هم انتظار مرا با انتظار خشک برهوت های در انتظار باران مانده به پایان برسانی ...
بیا و بگو تو بودی که از پس پنجره نگاهم می کردی !
خداحافظ یعنی....؟
خداحافظ یعنی راه ما جدا می شود حتی اگر بهت عالم نظاره اش کند و باورش نکند.
خداحافظ یعنی باقی این راه را بی تو خواهم پیمود..
یعنی دیگر نیستی که از هراس دور شدن ناگهانی ات
دستانت را محکم در دست بگیرم
و رهایت نکنم
که تا همیشه کنارم باشی!
یعنی دلم را از این پس رها خواهم کرد
که تنها عطر نفس های تو را از نمی دانم کجایی دور استشمام کند...
و امید اینکه هنوز یکی از این راه ها راه توست تمام راه عاشق نگاهم خواهد داشت.
خداحافظ یعنی از این پس آزادی پناه "مــا بودن خیالی" من و توست.
یعنی شکستم بست بستگی را و گسستم بند عادت را...
خداحافظ یعنی تمام راه مثل پرنده رهایت می کنم و رها خواهم ماند...
و حالا هرجا که پر بزنی خیالم آسوده ست!
چون پرنده ی بام هر که شوی ؛ آخر قصه باز در آغوش خیـــال منی.
چون حالا تو قطعه ای منی... و این ارمغان آزادی مــاست..
خداحافظ یعنی...
یعنی...
به امید دیـــدار

دارم توی یه خلوت بزرگ گم می شم!!!!
دارم توی یه خلوت بزرگ گم می شم.
می بینی ؟! دوباره به تهی رسیدم. به سکوت... به تنهایی!
دیگه باد خبر از روزهای پردغدغه ی من برات نمیاره.
من داشتم ذره ذره آب می شدم و کسی نمیدید...
داشتم هر نفس فریاد می شدم و کسی نمی شنید.
من دیگه طاقت نداشتم.
فقط چشمامو رو هم گذاشتم و گذشتم... گذشتم... گذشتم...
مهم نبود که کجا می رم...
فقط وحشت زده می دویدم
اما حالا احساس می کنم از خودم هم گذشتم.
دیگه چیزی نمونده...
کسی هم نیست.
من رفتم و
همه رفتند.
حالا مثل کسی که از تاریکی میاد تو روشنایی
یا شایدم برعکس ،
فقط چشمامو بستم .
و پرم از دلهره...
و دلهره اینکه چشمامو باز کنم و باز هم تو رو نبینم...
دلهره اینکه اعتراف کنم که کم آوردم و خودم تو این اعتراف بشکنم!!
دلهره اینکه یه نگاه به پشت سرم بندازم و ببینم ...
ببینم باز اشتباه اومدم.

باید از خواب بیدار شد!
صدایی که برای شنیدنش ساکت تر از همیشه بودم
باید از خواب بیدار شد و سپیده دم قصه ای تازه را آغاز کرد.
قصه ی تازه ای که می دانم مثل همیشه با "تو" شروع می شود
و در یک پایان گنگ از ندانسته هایم تمام می شود.
کم کم جاده را می بینم ...
باید هوای تازه ای باشد.
و تمام راه پر از پرسش های بچه گانه ی من
و لبخند های مهربان تو که دغدغه ی هر سوال را می گیرد.
می دانم فردا روشن است.
در پس این همه تلاطم حتما" آرامش ژرفی به قدر یک خواب اما پر از هشیاری نشسته است.
درست است که تمامی راه خیره به آسمانت سر به هوا هستم...
خودت که می دانی؟
پرنده ها نشانی تو را بهتر می شناسند....
بگذار لحظه ای نبض زمین در دستان تو بتپد !
بی صدا برای الهه ی طلایی خفته در من می خوانم
تا بیدار شود
رها شود از تمام این راه های بیراهه
که مقصد تمامشان "نرسیدن" است
بی صدا برای الهه ی طلایی خفته در من می خوانم
الهه ی عاشق !
قسم به پاکی عشق افلاطونی ات
دنیا از این همه اندوه تو
کوچک تر است
و جهان
برای تحمل حجم سنگین شوق ت
زیادی خسته است
دل برکن از این روزهای شلوغ
از تفكر بي سرانجام به سوال هاي جاهلانه ي هستي
تا آخر دنیا
نگریستنی بیش نمانده
یک جرعه از این نگاه بنوش
و بعد تا انتهای مرگ رها شو...

الهه ی طلایی !
تا آخر دنیا
یک قدم بیش نمانده
گیسوان سیاهت را به عشق عطر آگین کن
تمام غم هايت را به باد بسپار
تا آخرین نفس
فریاد های تا امروز خفته ات را بخوان
لحظه ای عاشق ترین عاشق باش!
متزلزل ترین قلب !
بگذار لحظه ای نبض زمین در دستان تو بتپد !
و بعد
با اطمینان این که زندگی کرده ای
بمیر
آسوده بمیر !
وقتی تو هستی دیگر خیالی نیست.....!!!!
تا نهایت سوختن می سوزیم.
تا نهایت دویدن می دویم.
تا نهایت بودن می مانیم.
تا بی نهایت عشق عاشقیم!
دیگر هراس تعبیر رویای غریب و لبخند تلخ را به دست باد می سپاریم.
کاش می دانستی تا درون استخوان هایم چه گونه آزادی را حس می کند!
حالا برخیال ابر می نشینیم و ستاره می چینیم.
چه شور استواری!
گمان نمی کنم حتی هراس مرگ هم ویرانش کند!
وقتی تو هستی خیالم از به زنجیر بودن تمام دردها، جمع است.
وقتی تو هستی ، هستِ من ، چونان که باید است.
مگر نه آن که رضایت چشمانت و باور قلبت نهایت زندگی است؟!
وقتی تو هستی دیگر خیالی نیست
تا بی نهایت عشق عاشقیم!

باز باید به میدان معرکه پا گذاشت
تو می دانی همیشه در انتهای حادثه
باز یک طرف دستی به سویی دراز می ماند بی پاسخ ...
و در سردی نبود
دست دیگر می سوزد.
گیرم که تو دیگر دست پایان تمام قصه ها را قبل از شروع خوانده ای.
گیرم که تو زیرکی و تلخی زیرکی ات ، "حــقیقت" است .

اما
می دانی که باز باید به میدان معرکه پا گذاشت.
باید برای بودن سوخت.
و در سوختن خندید.
باید روی آتش رقصید.
مگرنه دنیا با هزار سنگینی بر سرت آوار می شود..............
بخشی از جملات دوست داشتنی کریستوفر مارلو...
((عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود
عشق پایدار ، ثابت و همیشگی ست
من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف و گستاخی ات را
این را هم می دانم عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر زمان ، زمان بی حالی ست
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
پس کمتر دوست بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد مرا از سر زیادست
دوستی پایدار از هر چیزی بالاترست ))
تشنه اما صبور
تشنه اما صبور ؛ در نگاهی تر از دورشدن ها ،
رهایت می کنم!!..
رهایت می کنم چون تو پرنده ای!
رهایت می کنم تا بروی...
تا برسی...
تا نــور...
رهایت می کنم که پـــــر بزنی!
و من ،
تشنه اما صبور ،
بی تو امـــا در خیــــال تــــو،
تا سر چشمه می دوم!
تمام راه خــیالت با من هست.
تو با من هستی اما نیستی...
من تشنه ام و بودن تو سراب است.
خیـــال است.
امـــا ،
زیبـــاست.
زیبـــاست ؛
چون خیـــال تــوست...
چون شــبیه تــوست...
می دوم سراب تا سراب ...
می دوم سراب تا چشمه ...
به چشمه که می رسم ،
چشم در چشم آب ،
خیـــره خیـــره تمــاشــایش می کنم.
شگفتا!
من بر سر چشمه ام و تصـــویر تـــو در آب است!!...
واژه های سبزم قســم می خورند که آنچه خواهم نوشت جز از حقیقتِ "طلوع " نباشد.
واژه های سبزم قســم می خورند که آنچه خواهم نوشت جز از حقیقتِ "طلوع " نباشد.
دور از افراط و تفریطِ واژه می آیم...
و می نویسم. از حقیقتِ طلوع.
و طلوع را چگونه اندازه خواهی گرفت ؛ وقتی تنها پنجره ای از آن، ازان توست؟!
اما از یاد نبرده ام که در آغازین پرتوِ طلوع ات ، قســم خوردم که "قانع" باشم.
و گفتم:
تنها یک پنجره از طلوع،
یک جرعه از نگاه،
یک آئینه از لبخند،
مرا بس است!
و این شد که آن طلوعِ یگانه ، تا همیشه ی محض، ابــدی شد.
عشق را به "قناعت" قاب زدیم.
مثل پنجره ای از دیدار یک طلوع.
والباقی را سپردیم...
سپردیم و قسم خوردیم که به حرمت "سپردن" ، "آرام" بگیریم.
آرام بگیریم و دندان بر جگر بگذاریم ،
تا آزادیِ آفتاب،
تا رهـــاییِ طلوع از حصارِ شیشه ی پنجره.
آرام بگیریم تا "بی نهایت " ، پناه "مـا" شود.
آرام بگیریم و معصومانه طلوع را بنگریم که همه ذره اش در تار و پودمان خاطره شود...
آرام بگیریم و از ازل و ابد برای یکدیگر قصه بگوییم.
و هزارباره آشنا بودن چشمانی در حافظه ، از ازل تا امروز و از امروز تا همیشه ی ابدی را با شگفتی بنگریم.
آرام بگیریم.
نکند شکستن قابِ قناعت حریصمان کند!
و آنگاه ابتذالِ تکرار و عادت و وابستگی ...!
به سبزی واژه هایم سوگند!
تمام قسم هایم را هر روز مشق کرده ام.
نه !
از یاد نبرده ام...
باور کن!
فقط نمی دانم از چه چهار چوب این قاب از پس یک طلوع دارد کم کم بوی گداختن می گیرد!؟
نمی دانم از چه قناعتِ قاب، رنگ شعله گرفته است!؟
گویا باید بر چهار چوبِ پنچره دخیل سبزِ "صبر" ببندم
و دعای "قناعت" بخوانم!!
آری!
تا بیش از این دیدارِ طلوع ات ، نژادش را از یادش نبرده ، باید فکری کرد...
آری!
باید فکری کرد...
بر چهار چوبش دخیل می بندم و می سپارم و آرام می گیرم.
قســـم می خورم.
دلم را بخر و دیگر هیچگاه پسش نده ....
گاهی به حرمت حضور ستاره ای ،
می توانی باران رحمت خدا را لمس کنی.
باران رحمتی که گونه ات را تر می کند
و دلت را می لرزاند.
بعد از آن همه دلهره،
بعد از آن همه صبوری ،
بعد از آن کوچه به کوچه در پی هیچ دویدن ها ...
حالا دلم می خواهد قلبم را زیر باران رحمت خدا بگیرم
و بگویم :
می بینی ؟! چقدر از هیچ تو خالی پر شده ؟!
هنوز هم دلم را می خری؟!
دیگر مانند روزهای اول پاک و پر از حضور یگانه ات نیست!

حالا دیگر نمی تواند به امید تو آرام بنشیند .
آنقدر در پی هیاهو دویده که آرام بودن را از یاد برده ...
انگار در روشنایی این ستاره
دل تیره ی من هم دیده می شود.
دلم را بخر و دیگر هیچگاه پسش نده .
دل بی تاب پر هیاهویم را در آغوش گرمت مامن ده.
بگذار در کنارت باشد .
اینجا میان این رنگ به رنگ شدن ها ،
رنگت را از یاد خواهد برد .
و من می ترسم از آن روز.... می ترسم !
حالا تنها دلخوشی روزهای بیقراری ام این است که هر چه بر سرم می رود ، خواست توست.(خدا)
دفتر خاطراتم را که ورق می زنم ،
صفحه به صفحه اش پر از یاد است
که تارو پودش را با همت حضورهای دیروز بافته ام!
دفتر خاطراتم را که ورق می زنم ،
دلم می لرزد .
نگاهم بی جهت می شود .
دیگر انگار حصارهای زمانه نمی تواند مرا در خود بگنجاند.

دفتر خاطراتم پر از حضورها و حادثه های دیروز است.
حضورهایی که
بودند
و رفتند
و حالا تنها دارایی ام از آنها
خاطرست .
حضورهایی که دوست داشتم باران را بهانه ی ماندن در کنارشان می کردم
اما افسوس که آسمان آفتابی تر از همیشه بود.
حضورهایی به رنگ سیاه و سپبد و خاکستری ؛
به عطر لحظه های شیرین و تلخ در کنار هم بودن...!
کاش می شد ماند..
کاش می شد تمام زنجیرهای فولادی دنیا را بهانه ی ماندن کرد
تا طلوع آفتابی ،
بار دیگر ژاله گونمان کند
.تا بارانی دوباره عاشقمان کند.
تا زیر یک سقف آبی نفس بکشیم...
حالا دیگر تنها امید من تویی!
حالا تنها دلخوشی روزهای بیقراری ام
این است که هر چه بر سرم می رود ،
خواست توست.(خدا)
این تنها چیزیست که میان این همه دلهره و دلتنگی
آرامم می کند .
گاهی برای بیان ، قلم و کاغذ ، زبان و اشاره ؛ کم می آورند .
گاهی برای بیان ،
قلم و کاغذ ،
زبان و اشاره ؛
کم می آورند .
تو هم برای به گزین واژه هایی که می دانی با تمام قدرتشان باز هم برای بیان منظورت نا توان اند
کم می آوری .
آن وقت تو می مانی و یک دنیا احساس و حرف .
تو می مانی و یک دنیا حرف برای نگفتن ...
اما اگر قلبت برای امانتداریشان هم ناتوان باشد ...؟!
به سرزمینی قدم نهادم
که نه جای راه رفتن بود
و نه ایستادن
دوباره دست هاي سرد من ،
آغوش گرم دستان تو را لمس مي كند.
اما اين دست هاي سرد من
حتي توان فشردن دستان تو را هم ندارد؛
چه رسد به پا به پاي تو آمدن!
و اين دست هاي سرد من خسته اند. خسته تر از هميشه....
و اين دست هاي گرم تو گرم تر از هميشه !
و من خسته از همه چيز و همه كس
حتي از صبر بي پايان تو؛
خسته از دلي كه مدام به نيسمي از شك و ترديد مي لرزد ؛
خسته از چشماني تا هميشه تر.
و خسته پاهايي كه نه توان رفتن دارد
و نه اميد ماندن.
و تو در گير و دار خستگي روح و سياهي دل و پاي بندي من ،
از پريدن سخن مي گويي؟!
عزيز من مي خواهي اين تن و دست و دل سرد مرا با درد حسرت هم آشنا كني؟!
حسرت به روح بي كرانت كه تنها مامن اش آسمان است و كسب و كارش پرواز ؟!
حسرت به دستاني هميشه گرم ؟!
آشنا كن عزيز من
اين هم به جمع صد درد ديگري مي پيوندد؛ چه غم ؟
و تيك تاك گذر ثانيه هاي سال گذر سكوت ما را نمي شكند....
بگذريم از واژه ها كه سهمي ننگ است براي حرف هاي دل ...
در باد اند
اما نشانه اي شايد
روي هر برگ ش مانده
كه پيوسته شان مي كند به هم...
به گمان م ارديبهشت بود...
آري ارديبهشت
قول داده بودي كه مي آيي
و من ...
نه!
منتظرت نبودم
دروغ چرا!؟

و ارديبهشت رسيدي
ارديبهشت اما
نمي دانم چرا كمي عجيب شد...
و عجيب تر آن كه ماندني شد
بيش از يك ماه
يك فصل
يك سال
شايد به قدر يك عمر
ارديبهشت اما...!
بگذريم...
و هجومي شايد
تمام غربت م را در هم مي شكست
و من
تا آن جا كه يادم مي آيد
شكسته هاي روح م را
مي نشاندم كنار هم
تو نگاه مي كردي
و نگاه ت
مي دميد بر سردي ام
و من
زنده شدم...
تابستان رسید
و من به قدر چشمان ت
به قدر آفتاب آن روزها
به قدر يك سلام
دل م گرم بود
واي!
از پاييز بگويم ت
كه چقدر شعر نوشتم
براي باران
نه..!
نگریستم... هرگز!
از هجومي عجيب
مي نوشتم
كه بكاهد از آن
كه قلب م نايستد
مي نوشتم براي باران...
و كم كم صداي قلب ت را مي شنيدم
زمستان
تو نماندي
برف كه نباريد اما...
شايد حجمي از ما سپيد شد
نفهميدم چه طور گذشت
چشم كه باز كردم
هنوز در امتداد ارديبهشت بودم...
نمي گويم عاشق
اما ...!
بگذريم از واژه ها كه سهمي ننگ است
براي حرف هاي دل ...
مثل درد جان کندن می ماند ...درد دل کندن!!!
راه درازی را آمده بودم
و نمی پرسیدی
چطور ؟ از کجا ؟ چگونه؟
فقط نگاه می کردی
و پشت پرده ی نگاه ت
حرفی بود
که آرام م می کرد
دلگرم م می کرد
من خسته بودم
و شاید حالا خسته تر..!

مثل درد جان کندن می ماند
درد دل کندن
من از اسیر دست باد شدن بیزارم
تو می دانی این را...!
بهتر از هر کس
من از دل به دیروز سپردن بیزارم
اما گاهی نمی رهانند مرا
و نفرین به تمام خاطره !
پرسیدی
چه آمده بر سرم
و من می گویم ت
" خسته ام "
زیادی دیر است برای هم سفر شدن
فقط گاهی
مثل همین حالا
بگذار آرام بگیرم
و به بی خیالی بزنم
تمام دنیا را ...
حرمت عاشقي نگه دار...!
به قول سهراب :
"بايد امشب بروم!"
و اين مرگ است!
از بازگشت خبري نيست!
من گمان می کنم
اميد تاريك هزار مرتبه از مرگ بدتر است!
و من اين "مرگ" را ترجيح مي دم
نه رد پايم را دنبال كن
نه رد دل م را بگیر
لطفا"!
اين جاست كه
((........ آیدا..........))
در ميانه اي از آتش طلايي كه برپا كرده است
در ميانه اش هزار بار
گره هاي سنگين سكوت ش
را كه بر گلو مانده تصوير كرده
در میان اش قرن ها
گر گرفته و باز از خاکستر شدن باز مانده
همين جا كه -تمام دلنوشته ها- را
وقف -تو- مي كند
درست همين جا كه رد نگاه ها
مي ماند بر دل هر واژه
درست همين جا
مي ميرد...!
خاكسترم را به باد بسپار
و حرمت عاشقي نگه دار...!
روزگار مي گذرانم....
حتي در اين غربت
حتي بدون تو
مي روم
مي آيم
مي خندم
مي گريم
دل مي سپارم به سادگي همين ثانيه هاي بي تو
اما
گه گاهي
ناگزير مي شوم
نه !
شكايت نكن
كوه هم كه باشد
گاهي
دم غروب كه مي شود
انگار دل ش مي لرزد
به خداي من قسم
اصلا انگار طور ديگري ست!
انگار ايستاده مي افتاد
و ايستاده مي گريد
ايستاده مي ميرد
پس گلايه نكن!
از تو چه پنهان
با بي پناهي ام
گاهي ايستاده
در پس همين وجود
در پس همين خنده هاي سرد
در پس همين گريه ها گرم
هي مي ميرم و زنده مي شوم
سخت است
صبور باشي
و در حجم اين سكوت
نفس ت بند نيايد
تب تلخ
يك تقدير كه هنوز نمي دانم
تلخي اش بيش تر است يا عسل اش!
و مايي كه
تمام آن دير رسيدن را
و مكث زندگي را
و خجل قسمت را
به بي خيالي مي زنيم
شايد
براي اندكي
و شايد هم كوتاه تر...
بي حرفي
با نگاه غزل مي سراييم
نمي گذارم سياهي مردمك چشمان ت
سر بخورند از دستان م
يك نگاه دور
و مني كه بال هايم را نبستم
نه به تو
نه به هيچ كس ديگر
اما
رها شده از هر مسير
ديوانه وار تر از هر ياغي
به انتها كه مي رسم
وقتي قرار بر اين است
كه كوچ كنم
نگاه م نمي دانم چرا
وصله مي خورد به نگاه ت
كه نمي داني چرا
اما روي چشمان م جا مانده
و من دور مي شوم از ديار تو
اما نگاه م بر حجمي فيروزه اي
كه مي درخشد و بي اختيار چشمان م را اسير مي كند
اين جا جا مانده
و پاهاي م مي رود
و نگاه م جا مي ماند
و پاهاي م مي رود
و ...
حرف هاي دل
تا بعد خدانگهدار حتي
در دل م
دل دل مي كنند
و حسرت فرياد
رسوب مي كند
بر تمام دل دل كردن هاي م
غرق شده ام در اين ژرف
و عشق پرتاب شده است به ساحل ش ديگر
باور نمي كني؟
پرپر شدن ش را بر تن خاك مگر نمي بيني
ما دير رسيده ايم
شايد!
خوش حال م که کودک م هنوز...
كودك م
انقدر كه هنوز وقتي كبوتر در آسمان مي بينم
سايه اش را روي زمين تا بي نهايتي كه مي رود
دنبال مي كنم
و احساس مي كنم
ديگر براي خودم پرنده اي شده ام !

خوش حال م که کودک م هنوز
گاهي از يك باران دور از انتظار
هي سرشار مي شوم از طراوتي شبيه
"ع ش ق "
خوش حال م که کودک م هنوز
لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق
گه گاهی
مرا از هر کسی
_هرکسی_
تا همیشه دور كند
خوش حال م که کودک م هنوز
از نرسیدن عصر پنج شنبه ات
یک دنیا دل م می گیرد
و با آجرهای همان دو ديوار ممتد و موازي
کلی درد و دل می کنم
و از غربتی ناشناخته می گریم
راستی این را بگویم ت
خوش حال م که کودک م هنوز
از نزدیک شدن عید و لباس نو و آجیل و خانه تکانی
به قدر آن روزهاي دور
ذوق مي كنم
و چيزي شبيه زندگي
در دل م آب مي شود انگار...!
نه !
خوب که نگاه می کنم
می بینم چیزی از دست نداده ام
هنوز انقدرها روح م سبك هست
که در لیلی ای
تا آسمان هفتم عروج کند
همه چیز ساده تر از همین آبی پاک آسمان ست...
فاصله ای نیست
هنوز روی که برمی گردانم
رو به روی منی
هنوز می توانی از چشمانم شوق بچینی
وقتی دست تکان می دهی
ما هنوز
می توانیم "تشویش" را
از طرز پلک زدن هم دریابیم
و حجمی سبک اما سپید
از نفس های هم لمس کنیم...
هنوز تمام سادگیم سادگی همان دختر بچه ی غزل هاست
و تمام مهربانیت مهتاب...!
و مرگ شاید حرف پنهانی ست
پشت هزار دیوار
اما مگر نه آن که از تمام گمان ما
بر ما نزدیک تر است
و آنگاه ما
تا سلامی شاید دورتر از
پرواز هر پروانه ای
فاصله را تاب می آوریم
هیچ نمی گوییم
و بی صدا بهانه می گیریم
و باز تاب می آوریم
حالا که هستی
بیا تا انتهای همین کوچه را
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
هنوز می شود ساده ترین ترانه را
عاشقانه ترین خواند
تنها
بشکن این ایهام را
برکن این دیوار را
بگذار عاشقانه ترین لحظه هایم
از این جرعه های بی همتای "بودن"
ازان همین سادگی عشق باشد
به خدا زندگی جز به این نمی ارزد
و همه چیز
ساده تر از همین آبی پاک آسمان ست
تو ببخش عزیز دل !
اگر این روزها
حتی پیش چشمان تو کم می آورم
پیش چشمان تو حتی می شکنم...!

درست مثل آن است
که بعد از سال های سال
دل ت تنگ شود
برای مرده ای که دیگر نیست
و بعد
تمام لحظه های ت دوباره زنجیر می شود
و این حس سمج
تا گورستان روح تو را می کشاند
و بعد
اثبات می شود بر تو
که تمام پل های پشت سرٍ دویدن های کودکی مان را
خراب کرده ایم.
آتش زده ایم
و دیگر شاید جز هوایی شدن گاه و بی گاه دل
چیزی از آن روزها باقی نمانده
حالا
این بی قراری و اضطراب آنچنان گلویم را می فشارد
که از پاسخ پرسش چشمان ت
باز می مانم
تو ببخش !
درست است كه نردبان غرورم را حتی به یک لبخند ساده نمی شکنم ...اما!!!!!
که
روزهاست پی برده ام
به حماقت خواستن بودن
به ابتذال تکرار بودن
به عادت به بودن
شکایت نمی کنم از این تنهایی پر ملال
که
روزهاست تمام با هم بودن ها و بی هم باز ماندن ها را
به مضحکه می گیرم...!
و به پوچی این همه اندوه بی دلیل می خندم
من این روزها را
که هنوز می شود چشمانت را
از پشت این پنجره ی مه آلود
بوسید
به هیچ شکایتی
تباه نمي كنم
عادت نمی کنم به هجوم این شوق ها
و درست است كه نردبان غرورم را حتی به یک لبخند ساده نمی شکنم
اما از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان
هنوز
همصدای بی صدایی
مثل بچه ای
قصه ی ماه بودن ت را
در گوش هزار ستاره که حالا سال هاست
از مدار هر کهکشانی رها شده اند
می خوانم
و درست مثل آن است که
حرف هم را خوب می فهمیم
خیلی خوب !
پس خداحافظ .....
واژه هایم را دزدید
و امروز سیب سرخ دلم
هزار باره افتاد
به نگاه ت
که تا ابد تازه ی تازه است
و من برای اولین بار
در هجوم باد سردی که نفس هایم را به شماره رسانده بود
اگر چه تظاهر به ایستادگی کردم
اما
هزار باره آرزوی مرگ...!
که طاقت این همه درد با من نیست
چیزی هست که
وجودم را گره زده به حرمت سبز چشمان سیاه ت
و زنجیری شاید
که گوش هایم را
به صدای خنده هایت
و دیریست که وامانده ام
بر سر معجزه ی بودن ت
من
اینجا
و ا م ا ن د ه ا م
نفس هایم بند آمده
کاش تعبیر آن همه خیال دمادم
این سوی آینه بود
كاش در ميان آن همه همهمه
آن روز شلوغ
وقتي كلام مان رسيد
به
"پس خداحافظ " من
به خنده ام نمي گرفتي
و ناباوري ات را از اين دروغ بچه گانه ام
به رخ چشمانم نمي كشاندي
آن وقت
شايد همان لحظه
در امتداد همان دروغ بچه گانه ام
راه م را گرفته بودم
و
رفته بودم
و تا الان دلم ديگر لااقل
خلاص شده بود
از اين همه بي تابي
نه اينكه مثل ماهي دم مرگ
كه بالا و پايين مي پرد
بي قرار است
شايد تا الان حتي ديگر مرده بودم
و ديگر نبودم
و راحت شده بودم
اما
نگو
كه در پشت خنده هايت حرف پنهاني از حسي غريب نبود
من دروغ بچه گانه ات را خواهم خنديد !
دیروز مرده است عزیز من!
چند روزی ست که بر گورستان ها قدم می زنم
زنجیر هزار خاطره می شوم
و فکر می کنم چه فاصله ای افتاد
میان من و من !
اما هر چه فکر می کنم
یادم نمی آید از سر کدام مسیر رها شدم
شاید از همین گورستان بود

دامن م هنوز پر بود از خاک گور هزار آشنا و ناآشنا
و دلم را خالی کرده بودم
و دالان های ساکت فکرم را
از هر چیز جارو کرده بودم
بر سر پوچ نبودنم
بر مزار دیروزم
پر شدم از صدای خنده ات
چشمانم را بستم
و نفهمیدم چه شد
بازشان که کردم
لب هایم حس دور افتاده ای را دوباره شناخت
و امتداد خنده ی تو
روی لب های من ماند
دیروز مرده است عزیز من!
و من امروزی را که خواهد مرد
با تو می سازم
و فردا خواهد رسید
اگر که از ابدیت چشمان ت
جان به در برم !
دلم تنگ شده برای؟..........
براي باران
براي آوايی آشنا
براي فرشته ها...!
اين زمين
شايد
زيادي چرخيده است
اما تو بودي كه انگار گفتي
بر نگرد
پشت سرت را نگاه نكن
گفتي انگار
كه من
بي من
و بي ديروز
و فردايم
بي تمام اسامي آَشنايان مهربانم
وقتي خودم مي شوم
رو به روي چشمان تو
تا هنوز زيبايم...

تو بودي كه مثل قاصدك ها
تمام سادگي كودكي ام را
دواندي
خنداندي
دور كردي از خانه
و بعد از تمام اين ها
انگار در گوشم رازي گفتي
و بعد
رهايم كردي...
و من
تا آسمان خدا
سقوط كردم
رها شدم
هنوز واژه هاي گنگ رهايم نمي كنند...!
اما
تو رسيده اي ديگر
به ملكوت خودت ...!
و هنوز
از عطر تو سرشارم
و از تكرار مكرر سياهي چشمانت
نفس ارمغان مي گيريم
همين كافيست
براي قداست اين قعر حتي !
چشمانم....چشمانت....
چشمانم
با تمام روشنایی شان
معترف اند به ...!
دستانم
با معصومیت ازلی شان
ایمان دارند به...!
حرف هایم
با همه ی ایهام و استعاره هایشان
پایبند مانده اند به...!
هیس ! هيس ! هيس !
چراغ ها را یک به یک خاموش می کنیم
قصه ی پر ...
هیچ گاه سیاه نمی شود به واژه های تکراری
حرفی هست که ...

بگذارید چراغ هق هق های هر شبه هم خاموش شود
نمی توانم بگویم که
ن ی س ت م !
تو می دانی که نمی شود
اين تاريكي مرا هم كه پنهان كند
مي داني كه باز اينجايم
اما بگذار
این بار در تاریکی نگاه ت کنم
شاید ....!
نه بگذار این را ديگر بگویم
شاید پروانه شدم به کشیده ترین شعله ی نگاه ت ...
و آنگاه دیگر...!
می نوشم و می اندیشم ...
کمی تلخ تر و سردتر از همیشه است!
به خوشی ها و غم هایم می اندیشم
که چقدر شبیه تخم مرغ شانسی شده اند!
بعد هم بلند بلند به تشبیه بچه گانه ام می خندم...!
اما خنده هایم...
شاید دیگر سال هاست که مرده اند...

کمی بیشتر چای می نوشم
فقط...
کمی تلخ است !
می نوشم و می اندیشم به پروانه ها
که بی صدا زاده می شوند
و بی صدا عاشق می شوند
و بی صدا می میرند...!
بعد هم از نمی دانم چرا
های های گریه می کنم !
اما گریه هایم
شاید دیگر روزهاست که مرده اند
کمی بیشتر چای می نوشم
خیلی تلخ است
دیگر زیادی سرد شده است !
می اندیشم به دل های بی طاقتی که چه زود تنگ می شوند
می گیرند
می شکنند...!
زیادی تلخ است
راستی ببینم
تو که در آن چیزی نریخته بودی؟
نکند قبل از دم کردنش دستانت را به "حقیقت" آلوده بودی؟
این چای زیادی تلخ است!

